پسری کله شق به مدرسه ای جدید رفته و وارد معاملات مواد مخدر می شود. در حالیکه او راه خود را به سوی رده های بالای این کار باز می کند، یک معلم تلاش می کند او را به راه درست راهنمایی کند...
یک زن یک ارتباط غیرمنتظره با یک تکنسین اینترنتی دارد و او را به داشتن روز ولنتاین سوق می دهد که هرگز فراموش نمی کند و رابطه فعلی خود را با دوستش ارزیابی می کند....
یک فرد تنها متوجه می شود که ناگهان چیزی دارد که ارزش زندگی کردن را داشته باشد، زیرا سعی می کند از عشق معمایی زندگی خود در برابر مردانی که می خواهند به او آسیب برسانند محافظت کند...
ماری و دیوید همیشه در حال بحث کردن هستند، در حالی که به نظر میرسد دوستانشان سارا و ساموئل همیشه با هم خوشحال هستند. یا واقعاً هستند؟ امسال آنها تصمیم میگیرند که کریسمس را با هم در کوهستان بگذرانند.
خانواده مرد مسنی که یک کارخانه آبجوسازی کوچک را اداره میکند، پس از اینکه متوجه میشوند او در حال ملاقات با معشوقهای پیر از دوران جوانیاش است، نگران وضعیت مالی و سلامت او میشوند...
وقتی میفهمد که روزهایش به شمارش افتاده است، کنت پیر هروه دو کراودرن تصمیم میگیرد در یک طاقچه مخفی پنهان شود و در آنجا بمیرد تا وارثانش را آزار دهد...
یک میدان ارتعاشی وجود دارد که همه چیز را به هم متصل می کند. آن را آکاشا، لوگوس، OM اولیه، موسیقی کره ها، میدان هیگز، انرژی تاریک و هزاران نام دیگر در طول تاریخ نامیده اند...
اولیوا (جان وریچ)، روئین در یک دهکده کوچک، داستانی را برای یک کلاس از دانشآموزان و معلم آنها، روبرت (ولاستیمیل برودسکی)، تعریف میکند. داستان درباره یک آکروبات باز مرموز و گربهاش، موکول، است. این گربه وقتی عینک آفتابی می زند و پس از آن عینک را بر می دارد ، ویژگیها و احساسات واقعی افراد اطراف او را نشان میدهد...
"سرمان" کشاورزیست که برای خرید و فروش به شهر موهنجو دارو می رود. شهر توسط یک ارباب خشن و پسرش کنترل می شود. "سرمان" جان دختری را که دریک مهلکه گیر کرده بود نجات میدهد و آنها کم کم به هم علاقه مند میشود. اما مشکل اینجاست که آن دختر در آستانه ازدواج اجباری با پسرِ ارباب شرور شهر می باشد...