در یک دبیرستان، دانش آموزان کم کم به این نتیجه می رسند که معلمانشان موجودات بیگانه ی فضایی هستند که قصد دارند از دانش آموزان بعنوان قربانی استفاده کنند...
1 مرتبه نامزدی جایزه .گلدن گلوب. همچنین دریافت 1 جایزه دیگر.
«هوارد بانيستر» (اونيل) - موسيقيدان کم حافظه و يکي از دو فيناليست رقابت براي به دست آوردن بورس تحصيلي بيست هزار دلاري بنياد لارابي - هم راه نامزد خشک و بي روحش، «يونيس برنز» (کان) به هتل بريستول در سن فرانسيسکو مي آيد. اما خيلي زود با «جودي ماکسول» (استرايسند)، زن سرگردان و عجيب و غريبي آشنا مي شود که با ديدن «هوارد»، بلافاصله تصميم مي گيرد زنش بشود......
یک هابیت در نقطه ای آرام از سرزمین میانه، با درخواست یک جادوگر برای پیوستن به گروهی از دورف ها که قصد دارند گنج شان را از یک اژدها پس بگیرند، پاسخ مثبت می دهد...
5 مرتبه نامزدی جایزه .اسکار. همچنین 3 جایزه و نامزد دریافت 9 جایزه دیگر.
بوستن. دوستي قديمي به نام «ميکي ماريسي» (واردن) به وکيل دعاوي، «فرانک گالوين» (نيومن) که در کارش نزول بسيار داشته، پيشنهاد پذيرفتن يک پرونده ي تخلف پزشکي را مي دهد و او سخت درگير اين پرونده مي شود...
يوسف 45 ساله استاد دانشگاه در رشته ادبيات درس مي دهد. او در سن 8 سالگي بر اثر جرقه آتش بينايي خود را از دست داده است. حالا سالهاست كه او در دنيايي ديگر زندگي مي كند. شكايتي ندارد، زندگي آرام و دوست داشتني اي دارد تا اينكه مبتلا به يك بيماري نسبتاً خطرناك مي شود كه احتمال دارد سلامتي خود را براي هميشه از دست بدهد.
دکتر عالم جراح مغزواعصاب است. وی بصورت اتفاقی در شب تولد پسرش سامان از مریضی اوکه توموری مغزی بود با خبر میشود. وبدنبال پسر ستاره شناسش در کویر به راه میافتد. با مسایل مختلفی روبه رو میشود.
فیلمی مستند که به بررسی ژانر وحشت، موجودات ترسناک و هیولاها می پردازد. اما داستان فیلم از زمانی عجیب و غریب می شود که مردی ادعا می کند می تواند ثابت کند که هیولاها واقعا وجود دارند و...
فرزانه مشرقی ستاره مشهور سینماست که قرار است نقش یک زن معتاد و توزیع کننده مواد مخدر را در فیلمی بازی کند. او با لباس معتادان در پارکی واقع در جنوب شهر مستقر می شود. یک زن جوان جنوب شهری در پارک به مشرقی نزدیک می شود و وی به گمان اینکه او نیز هنرپیشه است به دنبالش رفته و از گروه فیلمبرداری جدا می شود. مشرقی در خانه زن جوان درگیر حقایقی تلخ می شود که…
وقتی نوزادی برای اولین بار میخندد یک پری به دنیا میآید. و به شکل یک قاصدک به سرزمین پیکسی هالو میرود. در آنجا پری باید استعدادش را کشف کند. پریها با توجه به توانایی هایشان به چند دسته تقسیم میشوند: پری آب، پری باغ، پری نور، پری حیوانات، پریهای سریع و پری تعمیرکار. تینکربل یک پری تعمیرکار است (تینکر یعنی تعمیرکار). در انیمیشنهای قدیمی، تینکربل با صدایی شبیه زنگ صحبت میکند و فقط کسانی که با زبان پریان آشنا باشند زبان او را میفهمند اما درسری انیمیشنهای جدید به جای صدای زنگ، صحبت میکند. تینکربل یک پری بااستعداد و خلاق است و خصوصیات بچگانه دارد. او شجاع و ماجراجو است و همین خصوصیت او را به دردسر میاندازد. تینکربل یک پری مهربان است اما گاهی زود عصبانی میشود. او هم مثل بقیه پریها پرواز میکند و میتواند با پاشیدن پودر جادویی روی دیگران آنها را هم به پرواز درآورد. او هر بار مرتکب اشتباهی بزرگ میشود اما سعی میکند آن را جبران کند و …
يک پسر جوان (پيت) در حالي که از يک کيوسک تلفن خبر آزار ديدن دختري را از اوباش به پليس مي دهد، متوجه يک جفت کفش جير مي شود که بر روي سقف کيوسک مي افتد. به کمک کفش ها و موسيقي «ريکي نلسن»، او خود را يک خواننده ي محبوب موسيقي پاپ تصور مي کند و اسم «جاني سوييد» را انتخاب مي کند...
مکس و لولا دو سارق حرفه ای جواهرات هستند. آنها تصمیم دارند بعد از انجام آخرین کار خود که دزدیدن یکی از الماسهای سه گانه ناپلئون است بازنشسته شوند. آنها پس از موفقیت در اینکار و فرار از دست استن لوید، مامور اداره آگاهی، عازم جزیره ای در دریای کارائیب می شوند. اما مکس پس از مدتی احساس می کند که این بازنشستگی زودهنگام مناسب حال او نیست. در همین زمان رئیس گانگسترهای جزیره نزد مکس آمده و به او پیشنهاد می دهد یکی دیگر از الماسهای سه گانه را از یک کشتی سرقت کند…
داستان دربارهی مردی که از بچگی بدون پدر و مادر، محروم و دور از آبادی بزرگ شده و مانند یک غار نشین زندگی میکند، اما اتفاقاتی رخ میدهد که او را درگیر یک جرم میکند...
چند ساعت بیشتر به تحویل سال نو نمانده و در یکی از محلات حومه دیترویت دو مامور و یک منشی کلانتری ١٣ آماده می شوند تا کشیک خود هم چون شب های دیگر به آرامی سپری کنند. اما بارش برف سبب می شود تا آرامش کلانتری به هم بریزد. همان شب ماریون بیشاپ، رهبر یک گروه تبهکار و قاتل پلیس ها دستگیر شده و باید به زندان منتقل شود. اما اتومبیل حامل زندانی در بوران گیر می کند و مامورین اجباراً به کلانتری پناه می برند. اما گروهی ناشناس به کلانتری حمله می کنند
وقتی “فرانک” متوجه می شود توموری در مغز خود دارد و تنها چند ماه فرصت برای زندگی دارد، او بهمراه همسرش دنبال پیدا کردن راهی برای گفتن به فرزندانشان هستند ...
داستان فیلم در مورد پسری به نام تونی هستش که دوست جدیدی پیدا میکند, که استعداد در قواصی دارد و با کمک هم با قاچاقچیان گنجینه های ملی که در زیر آب و درون غاری میباشد ….