پس از شهادت جوزف اسمیت جونیور، همسرش، اما هیل اسمیت، با مسئولیت های سنگینی روبرو شد: حفظ و نگهداری اموال جوزف، تامین امنیت خانواده اش، تحمل اندوه و غم خود و مقابله با انزوای روزافزونی که به دلیل خطرات و شایعات پیرامونش ایجاد شده بود. از نگاه یکی از پسرانش و همچنین لوسی مک اسمیت، تلاش های اما، زنی شجاع را به تصویر می کشد که به عنوان تکیه گاه و ستون استواری برای او بود...
به نظر می رسد "مگان" زندگی کاملی داشته باشد، یک رابطه دوست داشتنی با یک شوهر شگفت انگیز به نام "توماس" و دو فرزند شایسته. اما پس از مدتی او از حالت اغما بیدار می شود و می فهمد هرگز ازدواج نکرده است. "توماس" و فرزندان او اصلا وجود نداشته اند. پدر و مادر او از این قضیه نگران هستند و "مگان" در تلاش است واقعیتی را که در خواب دیده است، رها کند. وقتی او می خواهد رو به جلو برود پس شغل جدیدی پیدا می کند، رئیس جدید خود را ملاقات می کند و این خود "توماس" است ...