سارا، یک قهوهچی جوان، عاشق مردی به نام مارک می شود . رابطه آنها به سرعت پیشرفت میکند، اما مادر سارا، باربارا، از این رابطه ناراضی است. او معتقد است که مارک سارا را از او دور میکند...
میدنایت شهری دورافتاده در ایالت تگزاس است که معمولی بودن در آن بسیار عجیب بنظر می رسد. در این شهر که پناهگاهی امن برای افراد متفاوت است، هیچکس آنطور که بنظر می آید نیست. از خونآشام ها گرفته تا جادوگران، پیشگوها و قاتلان در میدنایت گرد هم آمده اند. مبارزهی آنها با غریبه ها، نیروهای پلیس و گذشتهی خطرناکشان باعث شده تا یک ارتباط بعید و قوی خانوادگی میانشان شکل بگیرد...