در سال 1946 گروهی از سربازانِ اسیر آلمانی به اشتباه به یک اردوگاه زندانیان زنانِ شوروی فرستاده میشود ، حال آن ها باید در برابره فرمانده بی رحم آن جا یعنی "پافوول" دست و پنجه نرم کنند ...
دانیلا پس از پایان خدمت در ارتش بهطور ناخواسته درگیر یک زد و خورد شدید میشود. مادرش او را نزد برادرش به لنینگراد می فرستد. اما پس از مدتی دانیلا درمییابد که برادرش یک تبهکار حرفهای و عضو باندهای مافیایی است. دانیلا از همان آغاز با برادرش در کارهای خلاف همکاری میکند. او پس از زخمیشدن در یکی از درگیریها و فرار از دست تبهکاران، توسط یک زن لکوموتیوران نجات مییابد...