در سال 1933 تهیه کننده ای جاه طلب بازیگران و خدمه یک کشتی را متقاعد می کند که برای فیلمبرداری به جزیره جمجمه بروند. در آنجا آنها با کونگ، میمون غول پیکری برخورد می کنند که در همان ابتدا عاشق بازیگر اصلی، آن درو، می شود…
چیزی از پیروزی «بیب» در مسابقه چوپانی در فیلم قبلی نمی گذرد، که هاگت مزرعه دار آسیب می بیند و نمی تواند کار کند. بیب برای نجات مزرعه باید به شهر بزرگ برود...
جیمز اسکینفورد یک برنامه دارد: یک کامیون ناشناس را دزدیده و بفروشد تا سریعاً پولی درآورده و پدر مریض خود را نجات دهد. همه چیز عالی پیش می رود تا زمانی که او زنی را پیدا میکند که هر کسی که به او دست میزند، جاودانه میشود...
در حالی که مادر سال، مردی حدوداً ۳۰ ساله با سندروم داون، در بستر بیماری و در حال مرگ بر اثر سرطان ریه است، سال سفری را آغاز میکند تا پدرش را پیدا کند؛ مردی که یک خواننده راک بوده و مادرش ۳۰ سال پیش در یک رابطه یکشبه با او آشنا شده بود.