لوک الیس، یک نابغه ۱۲ ساله، ربوده میشود و در «مؤسسه» به هوش میآید، مرکزی پر از کودکانی که همگی به همان روشی که او به آنجا رسیده است، به آنجا رسیدهاند و همگی دارای تواناییهای غیرمعمول هستند.
بریل گاردنانت (Beryl Gardenant)، شمشیرزن میانسالیه که تو یه منطقه خلوت آموزشگاه شمشیرزنی داره و زندگی سادهای رو میگذرونه. یهو آلوشیا (Allucia)، شاگرد قدیمیش که حالا فرمانده شوالیههای سلطنتیه، سر و کلهاش پیدا میشه! زندگی بریل قراره یه دفعه عوض بشه! از زندگی شهری بگیر تا شاگردای قدیمی، دوستای جدید و دشمنای قوی. همهچیز براش یه کم زیاده. ولی با سالها تمرین، مهارتهای خفنی داره و بهش میگن «استاد شمشیرزن دورافتاده».
#30
دکستر مورگان از کمای ده هفتهای بیدار میشود و همزمان با شروع بهبودی دردناکش، متوجه میشود که پسرش هریسون مورگان به نیویورک فرار کرده است. پدر و پسر هر دو به رویارویی با تاریکی که سعی در فرار از آن داشتهاند، نزدیکتر میشوند.
رودو (Rudo) تو محلههای پایین یه شهر شناور زندگی میکنه، جایی که فقیرا زیر سایهی پولدارایی که زندگی لوکس دارن، گدایی میکنن و زبالههاشونو فقط میریزن تو پرتگاه. ولی یه روز، رودو رو به دروغ متهم به قتل میکنن و این اتهام ناعادلانه باعث میشه یه مجازات وحشتناک بهش بدن: تبعید به بیرون از شهر، همراه با زبالهها. اون پایین، رو سطح زمین، زبالههای آدما یه عالمه هیولای وحشی درست کرده. اگه رودو بخواد حقیقت رو بفهمه و از کسایی که پرتش کردن تو این جهنم انتقام بگیره، باید قدرت جدیدشو کنترل کنه و با هیولاهای غولپیکر زبالهای تو گودال روبهرو بشه.
یوشیکی (Yoshiki) و هیکارو (Hikaru) دو تا جوونن که توی یه شهر کوچولو تو یه جای دورافتاده تو ژاپن زندگی میکنن. این دو تا از نظر اخلاق و علایق زمین تا آسمون با هم فرق دارن، ولی رفیق جونجونی همدیگهان. یه روز تو زمستون، هیکارو که تنها تو کوه راه میرفت، بدجوری زخمی میشه. درست قبل از مرگش، یه موجود عجیب و ترسناک بهش برمیخوره و انگار وجودش رو قورت میده و خودش میشه هیکارو. یوشیکی زود میفهمه این «هیکارو» جدید، هرچند همه خاطرات و حسهای هیکاروی اصلی رو داره، یه جورایی یه موجود دیگهست. یوشیکی هنوز دوست داره با هیکارو بمونه، ولی این رفتارای عجیب و غریب هیکارو و یه سری موجودات ترسناک دیگه و کسایی که دنبال این موجودا هستن، شاید نذارن این رفاقت ادامه پیدا کنه.
نائوتو واتاری تنها به خاطر خواهر کوچکش، سوزوشیرو، زندگی میکند تا اینکه دوست دوران کودکی آشفتهاش، ساتسوکی، دوباره به زندگیاش هجوم میآورد. بدون اینکه کلمهای بر زبان بیاورد، حضور او خاطرات مدفون را شعلهور میکند و روال سخت زندگی او را از هم میپاشد. با افزایش تنشها و آشکار شدن رازها، فداکاری نائوتو برای سوزوشیرو با درد حلنشدهای در تضاد قرار میگیرد و دنیای شکنندهاش را تهدید به فروپاشی میکند.
پس از فراز و نشیبهای زندگی، زوجی عاشق که مرگ آنها را از هم جدا کرده بود، در بهشت دوباره به هم میرسن، اما با یه غافلگیری روبهرو میشن: او هنوز در دهه سی سالگیه، در حالی که دیگری به سن هشتاد سالگی رسیده!
در میان مههای غلیظ تاریخ و تاریکی، چه کسی زمزمه میکرد؟ وقتی مه خاکستری همهجا رو میگیره، چه کسی در گوشت نجوا میکنه؟ نور همچنان میدرخشه و راز همیشه نزدیک بوده.
ده نفر از علاقهمندان به ژانر جنایی واقعی به آخر هفته افتتاحیه متل تازه بازسازی شده کولد ریور، محل وقوع یک قتل عام شیطانی ۳۰ ساله که هنوز حل نشده، دعوت شدهاند. تاریخ تکرار میشود وقتی مهمانان یکی یکی از دنیا میروند.
یک شب، عموی یینا که برایش نقش پدر، مادر و دوست را داشت، کشته شد. یینا تنها شاهد ماجرا بود، اما هانسِم او را بهعنوان قاتل مشکوک دانست. ده سال بعد، یینا بهعنوان روانشناس جنایی مشغول به کار است و شش سال است که در تیم تحلیل جنایی پلیس سئول فعالیت میکند. او معمولاً اولین نفری است که انگیزه جرم را از صحنه قتل تشخیص میدهد. حالا یینا با هانسِم، که همچنان معتقد است او قاتل عمویش بوده، ملاقات میکند. آنها با همکاری یکدیگر در پی کشف حقیقت این قتل هستند.